رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

سفر به کیش 2/9/91

سلام عزیز مامانی. امسال هم با عمومحمدرضا اینا رفتیم کیش. اول بگم که موقع رفت توی هواپیما خیلی آقا بودی و کلی هم خوشحال.....اولش که با عمو و زن عمو بازی کردی و بعدشم خوراکی خوردی و 20 دقیقه آخر هم یه خونواده که یه پسر تقریبا 10 ساله داشتن رو پیدا کردی و اینقدر بهشوون توجه کردی و خندیدی که بردنت پیش خودشون و تا آخرش دیگه پیش ما نیومدی (البته عینک مامانشوون رو گرفته بودی و منم همش استرس داشتم نشکونیش وبابا جوون هم هرچی به خانومه میگفت ازش بگیرین اوونم میخواست تو بیشتر کیف کنی و ازت نگرفت و البته به خیر گذشت) وقتی هم که رسیدیم هتل تا اتاق رو بهمون تحویل بدن نشستیم توی لابی.اونجا هم دو تا پسر بچه پیدا کردی که داشتن دنبال هم میکردن و تو...
14 دی 1391

رادین در سرزمین عجایب

جمعه با بابا جوون و علیرضا رفتیم سرزمین عجایب سوار هواپیما شدی و پیاده هم نمیشدی.... یه 3-4 باری سوار شدی اینجا هم موقعی که بابا داشت کمربندتو می بست کلی واسه خودت رقصیدی اما وقتی راه افتاد یه کم ترسیدی که بابا جوون اومد پیشت و خیالت راحت شد و خندوون شدی دلت میخواست ماشین سواری کنی اما خوب مناسب سنت نبود عزیزم. رادین در حال پیاده روی هلی کوپتر سواری ...اینم دو - سه باری سوار شدی مامان جوونم این بازیها مناسب شما نیست ...!!!!!!!!!!!!!! ...... خلاصه کلی راه رفتی و کلی هم بهت خوش گذشت.روز خوبی بود. ...
11 دی 1391

عکس های گل پسری

الهی مامان فدات بشه.کلی تلاش کردیم که یه عکس هم با خنده داشته باشی اما اون روز تمام تلاشت رو کردی که فقط جدی باشی و قیافه بگیری.....   اینجا هم از اینکه کلاه رو سرت بود حسابی ناراحت شدی و اینم نتیجه اش...... ...
18 آذر 1391

تولد یک سالگی رادین

سلام عزیز مامان. امسال میخواستم یه جشن سه نفره برات بگیرم اما مامانی زری گفت من روز تولد رادین میام خوونتون منم به مامانی صفیه اینا هم تل زدم و گفتم بیان که دور هم باشیم بعد خاله مریم و خاله نازی هم گفتن که ما هم میاییم و بعد عمو احمدرضا هم خبر داد که ما هم میایم ...عمو علیرضا هم که تنهایی اومده بود تهران منم تل زدم و گفتم که بیان و خلاصه یه جشن 20 نفره شد. منم تند تند تزیینات تولدت رو درست کردم و پرینت گرفتم و با خاله مریم نصب کردیم و یه کیک کوچولو هم گرفتیم و یه تولد برگزار شد . خوش گذشت.اما ایشالا سال بعد یه تولد مفصل برات میگیرم که خودت هم کاملا تولد رو درک میکنی. اینم عکساش: عشق مامان و بابا ...
21 آبان 1391

رادینمون یک ساله شد...تولدت مبارک

رادینم، عزیز مامان: الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم ساعت 3 و 5 دقیقه روز نهم آبان سال نود و یکه. 4 ساعت و 25 دقیقه دیگه دقیقا یک ساله میشی. یک سال از با تو بودن و درکنار تو بودن گذشت.یک سالی که میشه گفت زود گذشت اما پر بود از روزهای شیرین با تو بودن. تو قدم های کوچولوت رو با یه دنیا عشق به زندگی دو نفره ما گذاشتی و معنای جدیدی به زندگی ما بخشیدی. با تو معنای فداکاری رو یاد گرفتیم.با تو معنای لذت واقعی از لحظه لحظه زندگی رو تجربه کردیم.با تو خندیدیم.از بزرگ شدنت لذت بردیم و می بریم.بیشترین ذوق این روزهای ما حرکتهای جدیدیه که یاد میگیری............بابت اومدنت، ممنونیم. این روزا دو تا حس متفاوت دارم....خوشحالم که پسرمون یک سا...
9 آبان 1391

آخرین ماه از اولین سال زندگی رادین

پسری ما: با کمک میز و صندلی و ... راه میره.کلا وقتی داره تلویزیون نگاه میکنه پیاده روی میکنه همش از این ور میز میره اون ور و بالعکس. آخه میز جلوی مبل رو گذاشتیم جلوی تی وی که رادین از فاصله بیشتری تی وی نگاه کنه....پسرمون عاشق تبلیغاته.... عروسک و ماشینها (کامیون = بیب بیب و ماشین پلیس =پلیس) و توپش رو به اسم میشناسه.....عاشق کامیونشه. موقع ماشین و موتور بازی از مامانی یاد گرفته که بگه قام قام البته رادین میگه گان گان.... خیلی دوست داره غذاش رو خودش بخوره البته چیزی نصیب دهنش نمیشه و همه رو لباس و... میریزه اگر بابا حمیدرضاش رو دعوا کنیم اونم ما رو دعوا میکنه و اگر ببینه زورش نمیرسه گریه میکنه اما در مورد من بی تفاوت نگاه میکنه ...
9 آبان 1391